در جنگ دریایی، فاصله صرفاً یک مفهوم جغرافیایی نیست؛ بلکه بخشی از قدرت رزمی محسوب میشود. هرچه ناو هواپیمابر و ناوهای اسکورت آن از محدوده مورد نظر دورتر شوند، زمان واکنش افزایش مییابد، پوشش هوایی دشوارتر میشود و هزینه حفظ حضور مستمر بالا میرود. بنابراین اگر فشار موشکی و پهپادی ایران باعث شود ناوهای آمریکایی برای حفظ امنیت خود از محدوده نزدیک به تنگه هرمز فاصله بگیرند، حتی بدون انهدام یک ناو، یک هدف مهم عملیاتی محقق شده است.
در یک رویارویی نامتقارن، طرف ضعیفتر الزاماً به دنبال نابودی پلتفرمهای اصلی طرف مقابل نیست؛ گاهی هدف تغییر هندسه میدان است. با افزایش پلهای فشار، ایران تلاش میکند منطقه پرخطر را به سمت بیرون گسترش دهد. یعنی محدودهای که ناوهای آمریکایی میتوانند با آزادی عمل در آن مستقر شوند کوچکتر میشود و فاصله امن آنها از هرمز افزایش مییابد. این فاصله گرفتن، آمریکا را مجبور میکند برای حفظ همان سطح فشار، از تعداد بیشتری هواپیما، سوخترسان، سامانه شناسایی و ناوشکن اسکورت استفاده کند و هزینه عملیات را بالا ببرد.
با ناکامی آمریکا در تسلیم ایران در جنگ چهلروزه، منطق اصلی منازعه بر سر مسئله تابآوری شکل گرفته است. آمریکا با محاصره دریایی شدید به دنبال خشکاندن شریانهای اقتصادی ایران است و ایران در مقابل، به دنبال دور زدن محاصره و ادامه فرسایشی کردن جنگ است. اگر ناوها بدون وارد شدن خسارت سنگین، بهتدریج مجبور شوند فاصله خود را افزایش دهند، آمریکا با این مسئله دشوار مواجه میشود که چگونه بدون ورود به یک جنگ بزرگتر، همان محاصره را در فاصلهای دورتر حفظ کند. شاخص موفقیت ایران نه تعداد موشکهای شلیکشده، بلکه میزان عقبنشینی ناوگان آمریکایی است. اگر این عقبنشینیها به یک روند مستمر تبدیل شود، مجموعهای از پیروزیهای تاکتیکی به یک تغییر راهبردی در هندسه محاصره آمریکا تبدیل خواهد شد.