دفترش گفت: "بیماری سریع"؛ اما برای بسیاری از ایرانیان، این سریعالوقوعی بیشتر شبیه پایان یک دورۀ طولانی تهدید و تحریم بود تا یک مرگ مثلا طبیعی.
در این میان، صحنهای طنزآلودتر از خود خبر، واکنش برخی معدود از فارسیزبانها بود؛ همانها که سالها گراهام را با شور و شوق عمو صدا میزدند، گویی در میان تمام آن تهدیدهای نظامی، دستی هم بر سرشان کشیده باشد.
عجیبتر آنکه این عنوان خانوادگی ساختگی، در پیام تسلیت شازده رضا پهلوی نیز با اندوهی خاص تکرار شد؛ اندوهی که بیش از آنکه نشانی از احترام باشد، نشانی از وابستگی نمادین به سیاستمداری بود که عمرش را صرف فشار بر ایران کرد.
راستی، چه افتخاری دارد که عموی یک جریان سیاسی، کسی باشد که دههها برای تحریم، فشار، و حتی اقدام نظامی علیه ایران نسخه میپیچید؟
طنز تلخ ماجرا همینجاست؛ برخی گراهام را عمو مینامیدند؛ و حالا با رفتن او، گویی یتیمیِ سیاسی خود را سوگواری میکنند.
مرگ گراهام شاید برای واشنگتن و تلآویو یک خلا امنیتی باشد، اما برای بسیاری از ایرانیان، بیشتر شبیه خاموششدن یکی از طبلهای گوشخراش خصومت است؛ طبلی که سالها با صدایی بلند و آزاردهنده، از تغییر نظام تا حملۀ نظامی، هرچه در توان داشت خرج کرد.
و اگر قرار باشد کسی در این میان عزادار باشد، احتمالا همان گروه کوچکی است که سالها با افتخار، این سیاستمدار ضدایرانی را عمو خطاب میکردند؛ عنوانی که اکنون بیش از همیشه، باری از طنز تلخ و تناقض سیاسی و غیرت نداشته را بر دوش میکشد.