به اشتراک بگذارید

عمرو موسی در برابر الراشد؛ جدال دو روایت از ایران در خاورمیانه‌ی پس از جنگ ۲۰۲۶

تصویر ایران در اندیشه‌ی معاصر عربی هرگز یکنواخت نبوده؛ گاه به‌عنوان امتدادی تمدنی و متحدی در برابر هژمونی غربی، و گاه به‌عنوان دیگریِ قومیِ خطرناک یا دیگریِ مذهبیِ شرور بازنمایی شده است. جدال اخیر میان عمرو موسی و عبدالرحمن الراشد در پی جنگ ۲۰۲۶، تنها بازتابی از کشمکشی کهن میان چهار نظریه‌ی اصلی است که از قرن بیستم تا امروز، نگاه عرب‌ها به ایران را شکل داده‌اند؛ نظریه‌هایی که از «رابطه‌ی شرقی» و «ضدغرب‌گرایی» تا «دیگریِ مذهبی» و «دیگریِ قومی» را در بر می‌گیرد.

عمرو موسی در برابر الراشد؛ جدال دو روایت از ایران در خاورمیانه‌ی پس از جنگ ۲۰۲۶

جنگ اسرائیلی-آمریکایی علیه ایران در بهار ۲۰۲۶، پرده از یک جدال فکری کهن در جهان عرب برداشت. عمرو موسی، دبیرکل پیشین اتحادیه عرب، ایران را «کشوری آماده‌ی تسلیم نشدن» خواند که می‌تواند مانع تحقق طرح آمریکا برای قرار دادن اسرائیل در جایگاه رهبری خاورمیانه شود. در مقابل، عبدالرحمن الراشد، مدیرعامل پیشین العربیه، استدلال کرد که تهدید ایران تنها متوجه اسرائیل نبوده، بلکه دهه‌هاست که کشورهای عربی را نیز در برگرفته و ایران با استفاده از گروه‌های مسلح و موشک‌ها به‌دنبال هژمونی و ارعاب بوده است. این دو موضع، بازتاب دو جریان فکریِ متضادی هستند که ریشه در قرن بیستم دارند: یکی ایران را متحدی شرقی و ضدغربی می‌بیند، و دیگری آن را تهدیدی برابر یا فراتر از اسرائیل می‌دانَد.

نظریه‌ی نخست: ایران به‌عنوان امتداد تمدنی
نخستین نظریه، ایران را امتدادی تمدنی و پیوندی فرهنگی با جهان عرب معرفی می‌کند. این نگاه هم‌زمان با شکل‌گیری بخش‌های مطالعات فارسی در مصر در میانه‌ی قرن بیستم پدید آمد و بر میراث ادبی، سنت‌های عرفانی و تاریخ اسلامی مشترک استوار بود. عبدالوهاب عزام، بنیان‌گذار واقعی مطالعات زبان‌های شرقی در مصر، با ترجمه‌ی کامل شاهنامه و تأسیس «مؤسسه‌ی زبان‌های شرقی» در سال ۱۹۴۴، ایران را به‌عنوان رکنی از «شرق» فرهنگی در برابر مادی‌گرایی غربی تثبیت کرد. ازدواج شاهدخت فوزیه با ولیعهد ایران در سال ۱۹۳۹، اوج این رویکرد بود که در آن، عزام پیوند دو خاندان سلطنتی را «فال نیکی برای تقریب میان اهل سنت و شیعه» خواند. این نظریه، ایران را بخشی از تاریخ باشکوه جوامع اسلامی و دستاوردهای آن‌ها در هنر و ادبیات و فلسفه نشان می‌داد.

نظریه‌ی دوم و سوم: ایرانِ ضدغربی و دیگریِ مذهبی
پس از انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹، دو نظریه‌ی تازه شکل گرفت. نظریه‌ی دوم، ایران را قدرتی ضدغربی و متحدی در برابر هژمونی استعماری معرفی کرد. حسن حنفی، فیلسوف مصری، انقلاب ایران را «نوسازیِ جوانیِ انقلاب عرب» و «ناصریسمِ نو» توصیف کرد که پس از شکست ۱۹۶۷ و پیمان کمپ دیوید، خلأ رهبری عربی را پر کرده است. ادونیس نیز در اشعار و مقالات خود، ایران را «عرصه‌ای برای تحرکی فرهنگی و سیاسی متفاوت» و «عمقی سرکش» در برابر اروپامحوری به تصویر کشید. اما در مقابل، نظریه‌ی سوم، ایران را «دیگریِ مذهبی» معرفی کرد که محمد سرور، نظریه‌پرداز سلفی، در کتاب «و نوبت مجوس فرا رسید» آن را صورتبندی کرد. سرور که در بستر جنگ ایران و عراق و حمایت نیمه‌رسمی عربستان از ادبیات ضدشیعی، به مطالعه‌ی شیعه پرداخت، انقلاب ایران را تهدیدی عقیدتی علیه اهل سنت و مشروعیت دینیِ عربستان دانست.

نظریه‌ی چهارم و جمع‌بندی
نظریه‌ی چهارم، ایران را «دیگریِ قومی» می‌داند که ریشه در منازعات تاریخی عرب‌ها و عجم‌ها دارد و بر شکاف‌های زبانی، نژادی و هویتی تأکید می‌کند. این نگاه، ایران را نه به‌خاطر مذهبِ تشیع، بلکه به‌خاطر «فارسی‌بودن» اش، خطری برای هویت عربی معرفی می‌کند. آنچه از مرور این چهار نظریه به دست می‌آید، این است که تصویر ایران در ذهنیت عربیِ معاصر، هیچ‌گاه به یک عامل واحد تقلیل نیافته است؛ بلکه همواره میان دو قطبِ «همبستگی شرقی» و «تهدید هویتی» در نوسان بوده است. انتخاب هر یک از این روایت‌ها، نه‌تنها بازتابی از واقعیتِ بیرونیِ ایران، که نشان‌دهنده‌ی منافع، هویت و چشم‌انداز سیاسیِ خودِ گوینده است؛ از عزام که شرقِ روحانی را در برابر غرب می‌ستود، تا سرور که در ایران «مجوسی» می‌دید، و از حنفی که خمینی را «ناصریِ تازه» می‌خواند، تا الراشد که ایران را تهدیدی فراتر از اسرائیل می‌دانَد. این کشاکشِ روایت‌ها، همچنان آینده‌ی نگاه عرب‌ها به ایران را رقم خواهد زد.