«میران» فقط یک سال دارد؛ سنی که کودک هنوز با کلمات آشنا نشده و دنیا را از میان لبخند مادر، صدای لالایی و گرمای دستان او میشناسد. اما حالا، پیش از آنکه بتواند نخستین جملههایش را کامل ادا کند، سهمش از دنیا، تخت بیمارستان، بانداژهای سفید و جای خالی مادری است که دیگر هرگز بازنخواهد گشت.
در دو شب گذشته، محله اللهاکبر بندرعباس زیر آتش حمله آمریکا قرار گرفت؛ حملهای که آرامش یک خانواده را برای همیشه برهم زد. در میان دود، آوار و صدای انفجار، مادری جان خود را از دست داد و کودک یکسالهاش با جراحات شدید از زیر آوار بیرون کشیده شد.
میران با آسیبهای جدی به بیمارستان منتقل شد. پزشکان ساعتها برای نجات دست کوچکش تلاش کردند؛ دستی که خطر قطع عضو آن را تهدید میکرد. تلاش تیم درمان نتیجه داد و توانستند عضو آسیبدیده را حفظ کنند. حال عمومی این کودک اکنون مساعد اعلام شده است، اما همه میدانند زخمی که بر روح او و خانوادهاش نشسته، درمانی در اتاق عمل ندارد.
خاله میران، با صدایی که هنوز از شوک حادثه میلرزد، از شبی میگوید که در یک لحظه همه چیز تغییر کرد؛ شبی که صدای انفجار جای صدای خنده را گرفت و خانهای که تا چند ساعت قبل مأمن آرامش خانواده بود، به صحنهای از ویرانی تبدیل شد.
او میگوید هنوز تصویر میران را از ذهنش بیرون نکرده است؛ کودکی که میان گردوغبار و آوار، زخمی و بیپناه پیدا شد، در حالی که دیگر مادرش پاسخی به گریههای او نمیداد.
خاله میران میگوید سختترین لحظه زمانی بود که پزشکان خبر دادند جان کودک حفظ شده است، اما مادر دیگر برنمیگردد؛ خبری که اندکی امید را با اندوهی بزرگ درهم آمیخت. او میگوید همه خوشحال بودند که میران زنده مانده، اما هیچکس نمیتوانست از این سؤال فرار کند که این کودک از این پس هر بار که دستهایش را برای آغوش مادر باز کند، چه کسی پاسخ او را خواهد داد؟
پزشکان موفق شدند دست کوچکش را نجات دهند؛ دستی که شاید سالها بعد بتواند بنویسد، بازی کند و زندگی را ادامه دهد. اما هیچ پزشکی نمیتواند خاطره مادری را که قرار بود دست فرزندش را در نخستین قدمها بگیرد، به او بازگرداند.
میران اکنون در کنار تخت بیمارستان، در میان نگاههای نگران کادر درمان و اعضای خانواده، روزهای سخت درمان را پشت سر میگذارد. او هنوز آنقدر کوچک است که مفهوم فقدان را درک نکند، اما جای خالی مادر، حقیقتی است که با بزرگتر شدنش هر روز بیشتر خود را نشان خواهد داد.
در هر جنگ و هر حمله، پیش از آنکه ساختمانها ویران شوند، زندگی انسانها فرو میریزد؛ زندگی کودکانی که نه نقشی در تصمیمها دارند و نه سهمی در منازعات، اما سنگینترین هزینه را میپردازند.
روایت میران، تنها روایت یک کودک مجروح نیست؛ روایت کودکی است که یکسالگیاش با سوگ آغاز شد. او از مرگ گریخت، اما در همان شب، بزرگترین تکیهگاه زندگیاش را برای همیشه از دست داد.
شاید سالها بعد، وقتی از آن شب برای میران بگویند، از تلاش پزشکانی خواهند گفت که دستش را نجات دادند؛ اما هیچکس نخواهد توانست برای او توضیح دهد چرا باید نخستین خاطره زندگیاش، جای خالی مادری باشد که دیگر هرگز او را در آغوش نخواهد گرفت.