به نوشته این مقاله، موجی تازه در فضای رسانههای جایگزین و پادکستها شکل گرفته که روایتی همراه با همدلی یا حتی شیفتگی نسبت به اسلام را دنبال میکند. شخصیتهایی همچون تاکر کارلسون، کاندس اونز و نیک فوئنتس، چه با ستایش برخی احکام شریعت و چه با نقد دشمنی با مسلمانان، این تغییر را به نمایش گذاشتهاند. در مواردی، این شیفتگی فراتر رفته و به پذیرش اسلام انجامیده است؛ مثلاً اندرو تیت و دیگرانی که دین اسلام را راهی برای مقابله با «انحلال ارزشهای غربی» میبینند.
از نگاه نویسنده، این تغییر را نباید صرفاً پدیدهای دینی تلقی کرد، بلکه بخشی از یک جهانبینی ایدئولوژیک وسیعتری است که در پی جانشین ساختن «تمدن یهودی-مسیحی» با «راست اسلامی-مسیحی» است؛ جریانی که لیبرالیسم را شدیداً نقد میکند، تکثرگرایی را برنمیتابد و به دنبال نظمهای اجتماعی محافظهکارانهتر، بهویژه در حوزه خانواده و روابط جنسیتی، میگردد.
این جریان، جوامع مسلمان را نماد همبستگی ارزشی، دینداری و شفافیت نقشهای اجتماعی میداند و برخی جوانان، «الگوی مردانه قوی» موجود در گفتمان تأثیرگذاران مسلمان را به «اقتدار مسیحیِ ضعیف و مردد» ترجیح میدهند. افزون بر این، اسلام دستمایه نقدی سیاسی بر سیاست خارجی آمریکا و نظم لیبرال جهانی نیز شده است. الکساندر دوگین، نظریهپرداز روس، از ائتلافی جهانی علیه «نخبگان لیبرال» سخن میگوید و برخی دیگر، شریعت را جایگزینی برای سرمایهداری میبینند.
با این حال، نویسنده مقاله نسبت به واقعی بودن این تصورات تردید دارد و آنها را گزینشی و آرمانشهری میخواند. به نوشته او، کشورهای عربی همچون غرب با چالشهایی مشابه روبهرو هستند و مسلمانان آمریکا در برخی مسائل اجتماعی دیدگاهی لیبرالتر از آنچه این فعالان تصور میکنند، دارند. افزون بر این، واقعیت ژئوپلیتیک نیز ایده جبهه متحد اسلامی علیه غرب را تأیید نمیکند؛ چراکه توافقهایی چون پیمانهای ابراهیم و اختلاف نظر کشورهای اسلامی در منازعات بینالمللی گواه این ادعاست.
نویسنده در پایان نتیجه میگیرد که این «شیفتگی» به اسلام لزوماً از سر درکی عمیق از آن نیست، بلکه تلاشی برای ساختن بدیلی نمادین در برابر مدرنیته لیبرال و ابراز سرخوردگی از آن محسوب میشود. حتی شخصیتهای تندرو نیز سرانجام با واقعیتهای بینالمللی کنار میآیند و این موضوع، قدرت و توانایی نظم غربی در تحمیل شرایط خود را نشان میدهد، هرچند انتقادهای زیادی هم بر آن وارد باشد.