یکی از مهمترین پرسشهای تحلیلی برای ترور یک شخص، پیامدهای حذف او است. این پیامدسنجی بهویژه اگر سوژه ترور، در جایگاه رهبری و فرماندهی قرار داشته باشد، جدیتر است.
در تاریخ ترورهای اسرائیل، حداقل دو عملیات ترور هدفمند رهبران وجود دارد که بعدها با نوعی پشیمانی راهبردی همراه بوده است. آنچه در ادامه میآید، برشی از کتاب «برخیز و تو اول بکش»، نوشته رونن برگمن است که میتوان آن را خاصترین کتاب در حوزه عملیاتهای ترور اسرائیل دانست. برگمن در دو بخش از این کتاب، به پیامدهای راهبردی ترور ابوجهاد، فرمانده شاخه نظامی و امنیتی جنبش فتح و ترور سیدعباس موسوی، دبیرکل اسبق حزبالله لبنان اشاره میکند. خواندن این دو بُرش، در این روزهای جنگ و ترور، خالی از لطف نیست و در مواردی، میتواند محل تأمل بسیار برای آینده باشد.
Operation Introductory Lesson
ابوجهاد، شخصیت امنیتی و نظامی عالیرتبه سازمان آزادیبخش فلسطین در تونس در سال ۱۹۹۸ در تونس ترور شد. این عملیات با طراحی موساد و مشارکت آمان، شایتِت۱۳ (یگان تکاوری نیروی دریایی) و سایرت متکل (یگان نخبه تکاوری ارتش) انجام شد. برگمن درخصوص پیامدهای این ترور مینویسد:
با گذشت زمان، بسیاری از اسرائیلیهایی که در عملیات مشارکت داشتند، اکنون از آن پشیماناند. برخی معتقدند حضور پرقدرت ابوجهاد تاثیری بازدارنده و آرامکننده بر عرفات داشت، و صدای او پس از تشکیل «تشکیلات خودگردان فلسطین» در ۱۹۹۴ بسیار مفید میبود. اگر ابوجهاد کاریزماتیک و محبوب زنده بود، شاید حماس نمیتوانست جایگاه خود را تحکیم کرده و بخشهای بزرگی از افکار عمومی فلسطینی را در دست گیرد._
با حذف ابوجهاد، عملا امکان اثرگذاری فتح بر انتفاضه سنگ از میان رفت و حماسِ اسلامگرا با گفتمانی متفاوت و خطرناکتر از فتح، به عرصه مبارزه با اسرائیل وارد شد.
Operation Night Time
عملیات شبانه برای جمعآوری اطلاعات از سیدعباس موسوی، دبیرکل اسبق حزبالله لبنان و ظاهرا با قصد ربایش او طراحی شد اما بهدلیل تغییر اقتضائات میدانی و دردسترسبودن سوژه، به عملیات ترور هدفمند تبدیل شد. آمان و نیروهای هوایی ارتش اسرائیل، اصلیترین مجریان این عملیات بودند و درنهایت، سیدعباس موسوی در فوریه ۱۹۹۲ به همراه همسر و پسرش به شهادت رسیدند. برگمن درخصوص پیامدهای این ترور مینویسد:
در اسرائیل، پیش از اجرای حمله هیچ بحث جدیای درخصوص اینکه بعد از مرگ [سیدعباس] موسوی [دبیرکل حزبالله لبنان] چه خواهد شد، صورت نگرفته بود. از دید آنها، تفاوت قابلتوجهی بین اعضای مختلف حزبالله وجود نداشت و هیچکس به خودش زحمت نداد که بپرسد احتمالا چه کسی جانشین موسوی خواهد شد و آیا این جانشینی، برای اسرائیل بهتر خواهد بود یا نه. یکی از افسرهایی که آن زمان در آمان خدمت میکرده میگوید: «از دید ما، رنگ همهشون سیاه بود» [...] اگر اسرائیلیها به هر شکلی خیال کرده بودند که حزبالله با کشتن موسوی میانهرو خواهد شد، فعالیتهای تبلیغی نصرالله بهسرعت آنها را از این اشتباه درآورد. نصرالله درمقایسه با موسوی، یک شخص افراطی تندرو بهحساب میآمد. [پس از مدتی] مشخص شد که حتی رنگ سیاه هم طیف مخصوص به خود را دارد؛ نصرالله سیاهتر از سیاه بود [...] نصرالله بند و مهار مغنیه را باز کرده بود؛ و تلافی ترور موسوی، خیلی فوری اتفاق افتاد. بهمحض پایان مراسم تدفین رهبر مقتول، رزمندگان حزبالله رگباری از راکتها را به سمت الجلیل غربی شلیک کردند. آنها ۵ روز پیاپی، شهرکهای شمالی اسرائیل را بمباران میکردند... از نظر مغنیه، میدان نبرد، جهانی بود. او میخواست قواعد بازی را بازنویسی کند: هرگونه حملهای به هر شخصیت مهم حزبالله، باعث واکنش خواهد شد، آن هم نه فقط در آن جایی که او و نصرالله آن را «منطقه» میخواندند یعنی اسرائیل و لبنان، بلکه در خارج از منطقه، یعنی حمله به اهداف اسرائیلی و یهودی در سراسر جهان.