به اشتراک بگذارید

روايت درد و صبر؛ زنانه از جنگ و مقاومت در غزه

داستان زنانه‌ای که در دل غزه شکل گرفته است؛ روایت صبوری، رنج و ایستادگی زنانی که در سایه ویرانی‌ها، همچنان قوی و مقاوم ایستاده‌اند. از لحظه‌های عاشقانه با عزیزان از دست رفته تا سکوت تلخ جای خالی‌شان در کنار سفره زندگی، این روایت‌ها تصویری واقعی از زندگی و مقاومت زنان غزه ارائه می‌دهد. داستانی که نه فقط روایت سوگ، بلکه قصه‌ای از امید و ادامه حیات است.

روايت درد و صبر؛ زنانه از جنگ و مقاومت در غزه

روایت‌های زنانه از زندگی در غزه، تصویری ژرف و متفاوت از جنگ و مقاومت را به نمایش می‌گذارند؛ روایت‌هایی که نه تنها حماسه‌های فرزندان این سرزمین را بازگو می‌کند، بلکه جلوه‌گر صبر، ایثار و دلبستگی به خانواده و خاک است. داستان‌هایی که از دل زنان غزه برخاسته و نشان‌دهنده دوام و استقامت در شرایط سخت و پرآشوب است. این روایت‌ها، صدای خاموش و پرفراز و نشیب زندگی در میان ویرانه‌ها و روزهای تلخ جنگ را به جهانیان منتقل می‌کنند.

روایت‌های زنانه از غزه

عمویم که به رحمت خدا رفت، باردار بودم؛ تمام دوران عقدم برای درمان به تهران می‌آمد. بیشتر از بابا خانه‌مان بود. جهازم را که می‌خریدم، اول از همه به او نشان می‌دادم‌. عموتر از یک عموی معمولی بود. شبیه شده بود به بابا. با حالِ بدش، دست برنمی‌داشت از کل‌کل با من. بیشتر از چیزی که دکترها گفتند، دوام آورد؛ رفته بودم سر خانه زندگی‌ام و کمتر از قبل می‌دیدمش.  

یک روز که همسرم زودتر از همیشه خانه آمد، نشسته بودم روی مبل صورتی، کنج هال. توی خانه، صدای آرامِ فن یخچال مثل ناله‌ای کش‌دار می‌پیچید. کنارم نشست. مثل همیشه نبود. چیزی نمی‌گفت. لباسش را عوض نکرد. کم‌کم نشست روی زمین. نور کم‌جانی از لابه‌لای پرده روی صورتش می‌‌تابید. یواش، خودش را کشید پای مبلی که من نشسته بودم. آرام به حرف آمد. گفت حال عمو خوب نیست. فاصله‌‌ی نفس‌هایش کوتاه و نامنظم شده بود. نگاهش را خواندم. مردمک‌هایش کدر شده بود و رگه‌های قرمزی از کنارش معلوم بود. خم شدم. دست گذاشتم روی دهانش. داد زدم: «نگو.» دلم نمی‌خواست بگوید عمو از دنیا رفته. نمی‌خواستم بشنوم دیگر عمویی نیست تا برای شفایش دعا کنم. دعایی که هر بار با بوی اسپند، با صدای باران و اذان همراه می‌شد. باور نداشتم که عمو را دیگر نمی‌بینم. 

بیشتر بدانید:

غسان ريفي: بی‌سابقه‌ترین ضربه به حاکمیت لبنان در تاریخ| قضیة ساخنة

نئونازيسم در قلب سياست‌هاي رژيم صهيونيستي؛ تهديدي براي صلح جهاني| قضية ساخنة

مراسمش در شهر دیگری بود و نگذاشتند بروم. گفتند راه زیاد است و مراسم‌ها حالت را بد می‌کند. من را گذاشتند پیش خاله. خاله، مشکیِ تنم را که دید، پیراهن گل‌گلی برایم آورد و گفت بارداری. خوب نیست مشکی بپوشی. خیلی زود تن دادم به اینکه برای عزیز از دست رفته‌ام عزاداری نکنم. صدایم درنمی‌آمد. مدام حس می‌کردم چیزی از گلویم بالا و پایین می‌رود و گیر می‌کند. هیچکس، عکسی از سنگ مزار عمو برایم نفرستاد. 

چندسال از این ماجرا گذشته؛ اما هنوز باورم نشده. درست مثل مادرِ توی فیلم که گمان می‌کند پسرش هنوز زنده است و نمرده. چشم‌های پسر بسته است و احتمالا بدنش رفته رو به سرد شدن. حرکتی ندارد و خون، دورش پاشیده. شاید قبل از این، نشسته بوده پای دفتر مشقش. می‌خواسته زودتر کاری برای خودش دست‌وپا کند و کمک‌خرجِ خانه باشد. شاید می‌خواسته انتقام خون پدر شهیدش را بگیرد. تازه رسیده بوده به سنی که می‌توانست حامی مادر باشد. می‌توانست مرد خانه باشد. 

کاش بگذارند مادر، عزاداری‌اش را بکند؛ ساعت‌ها حرف بزند با تن بی‌جان پسرش. اسمِ کوچکش را صدا کند و قصه‌‌ی اولین کفشِ مدرسه‌اش را تعریف کند. از بوی نانِ داغی بگوید که صبح‌ها با هم می‌خریدند. کاش بگذارند اشک بریزد و برای آخرین‌بار دستی به موهای پسرش بکشد. کاش باور کند پسرش را دیگر نمی‌بیند و بعد تن نحیفش را به خاک بسپارد. شاید آن‌وقت راحت‌تر برگردد به زندگی. دوباره بایستد پای اجاق گاز و عادت کند به یک جای خالی دور سفره‌شان. 

زهرا عطارزاده

مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم»

پربازدیدترین