لیدیا پولگرین، ژورنالیست، نیویورک تایمز — مثل خیلی از آمریکاییهای دیگر، من هم در این روزهای تاریک میان دو احساس متضاد سرگردان بودهام. گاهی به خودم میگویم دونالد ترامپ چهرهای استثنایی و بدخواه است و با رفتنش شاید راهی برای ترمیم باز شود. اما در روزهای تیرهتر، به روایتی بنیادیتر متمایل میشوم: اینکه ترامپ تجسم همان چیزی است که آمریکا همیشه بوده، ملتی ازخودراضی که اسطورههایش دربارهٔ مشیت الهی و استثناگرایی به آن این اجازه را دادهاند که هر کاری دلش میخواهد بکند.
جنگ در ایران این دوگانگی را فرو ریخته است. بیتردید، این جنگ حاصل بیپروایی خاص ترامپ است؛ او بیمحابا خود را به دلِ منازعهای میاندازد که پیشینیانش عاقلانه از آن پرهیز کرده بودند. اما در عین حال، این جنگ فرجام منطقیِ چندین دهه تاریخ آمریکا نیز هست: شیفتگی این کشور به جادوی فناوری برای جنگیدن از راه دور، این باورِ کور که میتواند با زور رخدادهای نقاط دوردست جهان را شکل دهد، و فرسایش تدریجیِ محدودیتهای قانون اساسی بر مقام ریاستجمهوری.
ترامپ در طول ریاستجمهوریاش بیماریای بسیار قدیمیتر را عیان کرده است: باور تزلزلناپذیر آمریکا به اینکه میتواند جهان را مطابق میل خود شکل دهد، بیاعتنا به خواست دیگران و با اطمینانی مطلق به اینکه راه خودش همان راه درست است. آمریکا زیستن در جهانی را که زیر سلطهاش نباشد بلد نیست. این کشور از همان آغاز به خودش القا کرده که آنقدر بزرگ است، آنقدر از دیگران دور افتاده و آنقدر برخوردار است که هرگز ناچار نخواهد شد بهای سنگینی برای کارهایش بپردازد.
هیچ گریزی از فاجعهای که در ایران در جریان است نیست. اما در پسِ آن، این امکان وجود دارد که جایگاه خود را در جهانی بههمپیوسته بازشناسیم و به فهم روشنتری از خودمان برسیم. تنها راه رهایی این است که یکبار برای همیشه از توهماتمان دست بکشیم.