این جام دل ماست که بند است به موییماییم و غم عشق چه سنگی! چه سبویی!
ای کاش امیدی به خوشیهای جهان بودای سکّۀ اقبال! دریغا که دورویی
پنهان مکن ای دوست! مگر عشق گناه است؟پیداست تو هم خسته ازین رازِ مگویی
تا دست تو را پاک بگیریم، گرفتیمهنگام وصال از عرق شرم، وضویی
من اهل طرب نیستم، اما چه بگویم؟تَر میکنم اینبار به عشق تو گلویی
آقای حسین دهلوی؛ ۱۴۰۳/۰۱/۰۶